|
اندر حمایت مرگ
|
روز دهم...آرام تمام شد.مثل سال هاي قبل.با نعره هاي جانگدازو مشتي سياه.
پشت در، همه سياه ها نعره مي زدند:حسين...واي حسين...ومشتي زاري آزار دهنده.
سياه ها نعره مي زدند و من اسيرتر مي شوم نظريات هادسون در باب ترجمه را.
حسينا شخصيت كدام رمان بود؟شايد_سال بلوا_عباس معروفي.چشم هايم در سياه سفيد
كاغذ گرفتارشده اند.خسته گي مفرط،كلافگي بي خوابي.زولپيدم معجزه اي است
سگ مصب.مردار مي كند تن لشم را.
بعد از ظهر حرام كردم؛حرامي شب دهم را،با تلخي ودكايي پاكتي.نئشه خوري مي كنم
حرامي روزهاي محرم...
كاش مادرم بود.پدرم هم.له له مي زنم براي نفرين هاي تمسخر آميز خواهرم.
وچقدر هوس تلخي كرده است اين تن زهريم.عرب عصيان مي كند،عجم به دادخواهي
خون بها گريه...ايوب بازاري شده است.ها!
راستي غريبه...زياده سور سوزناك انسان مي زدي و مي زني هنوز هم.
من انسان نه_آدم كه حيواني است براي خودش.نيست؟
ولابد تو فكر مي كني زندگي يعني پيرمرد قوز كرده،روي ويلچر احساس تو_آسايشگاه
سالمندان.و تو آزادي ات اينكه ساعت 8 را كرده اي هشت و نيم.نه؟
حلاج...پوست كنده شد؛حلاج شد.حسين...سر!
ترجمه آزاد و تحت الفظي هادسون_خوره اي است براي خودش.بيچاره والتر...بنيامين؟
كار خودش را كرد آشغال افيوني.كمي نشئگي روز دهم با ودكاي گه پاكتي-سانديسي است
اين هم.زولپيدم معجزه مي كند شب هاي بي خوابي را.
من در بسترم زن اثيري ام را بغل مي كنم.راستي كه ميگو با زعفران سرخ مي شود
خوشمزه تر است...گه_!!!