|
اندر حمایت مرگ
|
انگشتان قلمی ام خشک؛پوسیده می شوند.همین نزدیکی که غربت نام گرفته است.
من فکر می کنم...
لابد نه جنگ ندیدنم,نه از دست ندادن دست و پای علیلم...هیچ کدام دلیل بی تد هیوزی ام هم
حتی؛نخواهد بود که من آرش بابایی نشوم.
من جنگ را زیسته ام.اگر چه نه جنگیده ام.من نه دندانم درد می کند,نه کلیه ام که چون همینگوی خودم
را رها کنم از شر این درد ها.من مارسل پروست را دوست دارم.حتی نه اگر زمان از دست رفته ام را
بجویم.
من فقط قدری خسته ام.عاصی...
حالا زمان من شده است عرق سگی و سیگار ارزان و گنگ های خواب ندیده ای که خوابم را آشفته می
کنند.
روی صندلی لهستانی کز می کنم کنج قهوه خانه ای زهوار در رفته در گوشه ای از این دهات غریب,که
حتی زبانشان هم کج فهمی و نفهمی ام را مزید می شوند.
من شاید هیچ وقت نتوانم پیر مرد ودریا یا داشتن و نداشتن بنویسم.اما روزگار من پر است...پراست...
پراست از....بگذریم.
حالا زانو بغل کرده و فکر می کنم چه آسان محکومم کردید...سکوت(خنده)!
سکوت...
راست گفتی اقای اندرسون.آسوده بخواب که بیداریت زخم های نایده دخترک کبریت فروش را هم عیان
خواهد کرد.آسوده بخواب.
گور پدر کوروش،حتی اگر بهترین این خاک بوده باشد.