تبليغاتX
شاید بهتر است بمیریم!؟
اندر حمایت مرگ
 

 

دريا!

                محض رضايت،آبي مي خوانمت!

 سايه!

                 محض رضايت،يار مي خوانمت

 دريا!

                آبي،از آن آسمان شب است

                                                              آري!

           سايه!

                       يار، زاده سياهي ِ ساحلِِِِِِِِِ ِ سنگي است

                                                                              باري!

                                                     ارديبهشت 87

                                                                بندرا نزلي

 

پی نوشت:زیتون ها جوانه نزده تا ابد خشکیدند...

           بیچاره من!!!

 

پی نوشت۲:شادی چاب کتاب دوست عزیز((آناهيد))

 

  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط آرش بابائی  | 

 

از دانشكده پزشكي تهران كه فارغ التحصيل شد،بورسيه شد براي رفتن به ماساچوست.

آنجا هم كه تمام كرد،تازه رفت هاروارد.

جالب تر اينكه آنقدر موفق بود كه از هاروارد بورسيه شود براي زوريخ سويس.

مطبش پر بود از عكس ها و مداركي كه از دست مشهورترين متخصصان گوش،حلق وبيني

گرفته بود...

راستي كي براي آموزش رايگان ـسرگيجه بريم پيشيش؟

 

پی نوشت:سرم ـ گیج می رود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط آرش بابائی  | 

 

دیروز ترخیص شدی.

آمدم دنبالت...نشستی کنارم.صندلی جلو.ساکت بودیم.سیگار خواستی،بی

هیچ مقاومتی دادم.

روشن کردی.دود را در سینه نداشته ات حبس کردی و بیرون دادی.

دستت را گذاشتی روی دستم که دنده را عوض می کردم.از سردی دستت

تمام تنم یخ زد.

شاید از سر اینکه حرفی برای گفتن نداشتم،گفتم:

((شعر تازه ای گفته ام.مرکبش هنوز خشک نشده.می خوانی؟))

کیفم را از صندلی عقب برداشتی و از لای کتاب ها و برگ های بی ارزش،

کاغذ کاهی را بیرون کشیدی...

با صدای خسته و غش دارت خواندی:

و اینک من!

                   به قول او:

                                    ((میان دو هیج...))

چرا گریه کردی؟

وقتی به صورتم زل زدی و گفتی:((مثل همیشه...کلمات و انستالیشن

آرشی...که طعم و بوی تلخ سادگی تو را می دهد.))

دندان هایت را دیدم...تازه فهمیدم که واقعا دیگر خرد شدی...

با همه گند هایی که می زدی همیشه مواظب دندان هایت بودی.با هزار جور

پودر و سفیده کننده و جرم گیری حتی زردی ساده را هم از دندان هایت پاک

می کردی...

سیاه سیاه بودند.مثل اینکه روزی ده بار شربت آهن را با کاسه سر کشیده باشی.

گفتم:((من هنوز سر عهد م هستم.))

گفتی:((ولی من دیگر آن جنسی که به خاطرش عهد بسته بودی،نیستم.))

دلم لرزید...نکند تو هم می خواهی تنها...

اعتراف کردی...که با همه وجودت دوستم داری.اما نمی خواهی که مال تو باشم.

گفتی:((ولی دوست دارم تا ابد کنارم باشی.))

از کارم پرسیدی.از جریان مریم که بچه ها گزارشش را داده بودند...

باور کن...من آنچه تو می گویی نیستم.

تو ظاهر درون به هم ریخته منی..با دندان های سیاه و سر بی موو سینه...

من به اندازه همه سکوت و تنهایی تو تنهام...

 

 

پی نوشت۱:از تنهایی و سکوت  همه آنچه که باید می گیرم...

باور کنید!!!

پی نوشت۲:فراری در راه است...

پی نوشت۳:این روزها آنقدر شاد و آرامم که دریغ از حتی ارتکاب یک جمله!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:28  توسط آرش بابائی  | 

 

واینک بهار...

تمام روز را کنارم بود.گندت بزنن زندگی.نانم به نرخ روز است.

من احمقم.پیرم اما هنوز چپ....

 

پی نوشت:تو که رفتی غروب بود...آمدم دنبالت اما....ماه هم نبود!

کاش باز هم می شد...

پی نوشت۲:این دل هرزه گرد من تارفت به چین زلف او

               زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

پی نوشت۳:گور بابای همه!!!

تو واقعا شرقی هستی...

پی نوشت۴:آمدی گفتی خسته ای...بودی؟بودی.اما چه کنم که من بی تقصیرم...

پی نوشت۵:گفتی ارشد خوانده است.حسابداری می کند.دوست برادرت است.راستی یعنی من اینقدر از همه سرم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:51  توسط آرش بابائی  | 

 

پدر به خانه بر می گشت‌‌.می خواست اسطوره باشد.

بیچاره پدر!

نمی دانست در زمان جنگ زنده ماندن اسطوره نصیب آدم نمی کند.

او حتی زحمت گم شدن را هم به خود نداد.فکر می کرد وقتی زیر خمپاره،

دورکیم و توکویل بخواند،وافتخار کند که از دانشگاه به خاطر جنگ نرفتن

انصراف داده است،چیزی بیشتر از من نصیب اش خواهد شد...

بیچاره پدر!

مادر می دانست او اسطوره نخواهد ماند.مادر عاشق جهان گشایی های

نادر بود.عاشق الماس هایی که از هند غارت می کرد.

مادر در غار تنهاییش سکوت می کرد و به خزیدن کرمی که  در غار او لانه

کرده بود،آرام آرام می نگریست.

آتش می گشودن بر سر مادر.مادر تنها دلش به جامعه ای خوش بود که

پدر هیچ وقت ادعای شناختش را نکرد...

بیچاره پدر!

دو سال اول فقط کثافت بالا می آورد یا نه؟نمی دانم.

سال سوم بود.۲۱اسفند.۹شب.خمپاره بارانی بود.کلاغ هایی که می

پریدن از سر ما،به آسانی،نه آسانتر حتی از آب خوردن، می مردند!!!

بیچاره پدر!

ندانست بیهوده در غار تنهایی مادر بالا می آورد.مادر عقش می گرفت از

این بیهودگی.

همان سال.در غار های تنهایی،بیهودگی به دنیا آمد...

بیهودگی را می شود امروز در نقش پرومته روی صحنه تئاتر،در اتاقی

به هم ریخته در حال کتاب خواندن یا نوشتن داستان و شعر و مقاله فیلمنامه،در

سازمان میراث فرهنگی و گردشگری،لای صفحات روزنامه و کاغذ های

کاهی،سلول و دادگاه انقلاب، وقتی دیگر کسی برایش نمانده است،دید.

بیهودگی شاد است که سیگار می کشد و مست می کند.بیهوگی قرار

است ترک کند....

بیچاره پدر!!!

بیهودگی "رب گری یه" را دوست دارد.

 

پی نوشت:۲۱اسفند...تولد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:41  توسط آرش بابائی  |